سلام .
ماجرا از این قراره که :
چند وقت پیش برای خرید سبزیجات و میوه به یه مغازه میوه فروشی رفتم . صاحب مغازه هم با اخلاق خوب و مهمندس مهندسی که از دهنش نمی افتاد (آخرش نفهمیدم کجامو میگفت شبیه مهندساس ) (1)میوه های لهیدشو واسه من دستچین میکرد. منم هی عوضشون میکردم اونم که از رو نمی رفت .چشم آقای مهندس . یه لهیده ترشو میداد . خلاصه خریدمو کردم . تموم شد. موقع حساب و کتاب رسید .
آقای مهندس قابل شمارو نداره والا به جون منزل به جون بچه ها به تمام اعتقاداتم قسم . منم گفتم عجب مرد خوبی از این لحاظ خوب که خیلی باور پذیر تعارف میکنه . خلاصه آخرش گفت n هزارو ده تومن .
منم n هزار تومن رو شمردم و دادم دستش جیبامو گشتم و خورد پیدا نکردم واسه همین فکر کردم که ده تومن چیزی نیست بی خیال شدم و منتظر شنیدن خدابده برکت بودم که گفت : عزیزم شد n هزارو ده تومن منم گفتم ببخشید خورده ندارم . گفت: اشکالی نداره بده خوردش میکنم . اما خودشم خورد نداشت .
منم با خودم گفتم طرف 10 تومنشو می خواد .ارزش نداره واسه ده تومن دینی گردنم بمونه از مغازش رفتم بیرون و پیش یه بقالی پولمو خورد کردم . کمترینش 25 تومنی بود . 25 تومنی رو دادم به میوه فروشه و وایساده بودم که 15 تومن بده (آخه ناسلامتی به خاطر اون 25 تومن کلی زحمت کشیده بودم )
تو دخلشو نگا کرد بعدش (2) 25 تومنی رو انداخت تو صندوق صدقات و گفت ببخشید خورد نداشتم .
منهم از مغازش بیرون اومدم و ماجرا همینجا تموم شد .
حالا حرف من :
نه 10 تومن نه 25 تومن و نه حتی اون n هزارتومن ارزش هدر دادن انرژی برای فکر کردن و مطلب نوشتن رو ندارن اما تو این ماجرا یه نکته هستش. اول اینکه همه جا مخصوصا تو تاکسی صحبتا اینه : بابا وجدان کیلو چند ...دامپ (این ادغامی از صدای افتادن ماشین توی چاله و برخورد کله من با سقف ماشین بود) . راننده : این شهرداریه * * * کار نمیکنه که فقط به فکره * * * اِ اِ اِ نیگاکون تورو خدا خندق زده وسط خیابون و . . . خوب اینو داشته باشید تا بعد .
اینجا بحث وجدان پیش میاد که باید ببینیم داریم یا نه ؟ به نظر من وجدان اینه : در تعامل با دیگران هر حرکتی که انجام دادی طرف مقابلت رو تجسم کن . ناراحت میشه یا نه صدمه میبینه یا نه بعدش کارهات رو جوری مرتب کن که طرف مقابلت آزار نبینه اگر هم خیلی قلب رقیق تری داری ناراحت نشه.
تقریبا با این عمل غریزه وجدان رو به فعالیت وا میداریم .
خوب توی اولین قسمت که با رنگ قرمز مشخص شده اون دوست میوه فروشمون ابدا سعی نکرد که من و خانواده منو در حال خوردن اون میوه ها تجسم کنه پس وجدانی به خرج نداد پس واضحه که بعضی از پیمانکاران(البته انگشت شمارن) عزیزما هم که از (مطنه بطنه چیه نمیدونم
) همین جامعه در اومدن و قد علم کردن در ابعاد وسیع تر سعی نمی کنن سرنشینان یه ماشین رو هنگام عبور از روی اثر هنریشون (آسفالت) تجسم کنن . و اما در قسمت دوم که بازهم با رنگ قرمز مشخص شده دیدید که اوشون از 10 تومن خودش با قدرت دفاع کرد و ازش نگذشت اما از 15 تومن من خیلی راحت و بدون زحمت گذشت .آخه چرا به این راحتی باید حق دیگران رو پایمال کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اینجا بجز قضیه وجدان یه بعد دیگه هم خودنمایی میکنه اونم اینه که یه اخلاقی هست که امر میکنه اجازه نده بقیه به وسیله تو بالا برن .خیرت به کسی نرسه (البته فکر نکنید که هنوز در مورد اون 15 تومن خودم ناراحتم و ممکن بود اون 15 تومن منو بالا ببره نه من میگم که اون کارش نشون دهنده یه ناهنجاری بزرگ تو اجتماع ماست یه رفتار کوچیک که نشون دهنده یه ناهنجاری بزرگه اندازه یه سیاهچاله فضاییه) . اصلا بدبین نیستم و قصد قر زدن هم ندارم اما این رفتار رو تقریبا همه جا میبینم .
خوب با این اوضاع چرا اون راننده تاکسی توقع داره شهرداری و پیمانکاراش درست کار کنن( من اصلا زحمت های شهرداری رو نادیده نمی گیرم اما میدونید که یه نکته منفی کوچیک همه خوبیهارو منفی تحت تاثیر قرار میده ) مگه اونا از این جامعه نیستن ؟ مگه اونا از مریخ اومدن ؟ خوب اوناهم همون رفتار های غالب بر جامعه رو دارن و تحت تاثیر ناهنجاری هایی که هممون با هم ساختیم هستن پس تا وقتی که تک تکمون خودمونو درست نکنیم هیچ وقت پیشرفت نمی کنیم .
شمای راننده تاکسی اگر بشی شهردار مطمئنن هیچی رو حل نمیکنی میچسبی به همون 50 تومن کرایه اضافه گرفتن از مسافر پس لطفا قُرقٌَُر نکن تا وقتیکه هممون همینیم همینه .
تا سلام دیگه خدا حافظ .

ماه رمضون هرسال با شور و شادی خودش میاد و هیچ و قت هم غبار کهنگی روش نمی شینه .میشه گفت که یه چیزایی هستن که این همه احساس خوب رو باعث میشن مثلا در کنار خانواده افطار و سحری خوردن یا شنیدن صدای ربنای استاد شجریان و تواشیح اسمائ الحسنا و آخر سر هم اذان مرحوم موذن زاده . اینا یه طرف قضیه هستن اون طرفش سفره افطاره .میون سفره افطار هم یه چیزایی هسن که همیشه ثابتن و وجودشون باعث تمایز سفره افطار از بقیه سفره ها میشه مثل زولبیا .
موضوع امروز هم زولبیاس . کمتری کسی رو سراغ دارم که از زولبیا بدش بیاد و کمتر کسی رو سراغ دارم که بدونه زولبیا برای اولین بار چه طور درست شد . امروز می خوام داستان زولبیا رو براتون تعریف کنم .
زولبیا مربوط به چه کشوری میشه ؟ اولین بار کی درستش کرد و چه طوری این کارو انجام داد؟
اسم اصلی این شیرینی زَلابیه هستش . این شیرینی مربوط میشه به کشور مراکش و داستان پختنش اینطور بوده که :
تو مغرب یه قناد معروف بوده که شیرینی هاش شهره خاص و عام بودن به همین دلیل یکی از شاگرداش خیلی کنجکاو بوده راز شیرینی های استادش رو بفهمه برای همین همه کارهای استاد رو زیر نظر میگیره و حتی چند بار هم سعی میکنه که مثل استادش شیرینی بپزه اما همیشه خرابکاری به بار می آورده تا اینکه یه شب که در حال امتحان کردن روشهای جدید برای تقلید از استادش بوده خمیرش خیلی شل میشه طوری که از ملاقه جاری میشده شاگرد هم که عصابانی میشه شروع میکنه با خمیر بازی کردن و خمیر رو با ملاقه میریزه تو روغن داغ و میبینه که خمیر چطوری شکل میگیره سریع اونو از روغن در میاره و ازش میچشه یه کم از شیره ای که استاد تو پخت شیرینی ازش استفاده میکرده روی اون میریزه و میفهمه چیزیکه فکر میکرده خرابکاریه میتونه یه شیرینیه جدید باشه اینطوری میشه که اولین جرقه زولبیا زده میشه و اون شاگرد برای اولین با از دست پخت خودش خوشش میاد . فردای اون روز وقتی که استاد می خواد کارشو شروع کنه بقایای خرابکاری شب گذشته شاگردش رو می بینه و از اون می چشه تقریبا از این شیرینی جدید خوشش میاد برای همین شاگردش رو صدا می زنه و ازش می پرسه این چیزی که پختی چیه شاگرد هم که فکر میکنه استاد ناراحته فقط یه جمله کوتاه میگه ( زَلَ بیًه) معنی خودمونیش میشه سوتیه من بود.
استاد هم یا فکر کرده اینی که شاگرد گفته اسم شیرینی بوده و یا به افتخار شاگردش اسم این شیرینی رو زل بیه میذاره بعد از مدتی دهن به دهن شدن میشه زلابیه و الان هم تو کشور های عربی با این لفظ صداش میزنن .
تا سلام دیگه خداحافظ .
من هنوز اون مطلب رو کامل نکردم اما دوستام مجبورم میکنن که بیام آخه از دیکتم ایراد می گیرن این بر خلافه قوانین آزادی وبلاگ منه اما یه قانون بزرگتر دارم که میگه دوست پیدا کن این یعنی دوستایی رو که داری ناراحت نکن و ... منم واسه اینکه دوستام دوستم بمونن دوستشون دارم و هرچی بگن او کی
زینب خانوم زحمت کشیده و غلط های املائی مو در آورده .
خوب منم تمرین میکنم دیگه غلت ننویسم .
قضیه : قضیه قضیه قضیه قضیه قضیه قضیه قضیه قضیه قضیه قضیه
نسل : نسل نسل نسل نسل نسل نسل نسل نسل نسل نسل
مخشم تموم شد .
تا سلام دیگه خداحافظ .
من با خودم قرار گذاشته بودم تا وقتی مطلبی رو که قبلا گفتم در حال نوشتنش هستم کامل نکردم مطلب دیگه ای نفرستم اما هر کاری می کردم مخم زیادی اِشغال می زد اون حسه هم نمییومد بعدش یه هو یادم اومد یه چیزی هست که واقعا زهنم رو آزار میده . یه سواله . البته گوشه ای از همه سوال هاییی که هر روز روی هم تلانبار میشن اگر کسی جوابش رو می دونه قسمش میدم که به من هم بگه . قظیه تقریبا اینه :
من یک ترم برای رفتن به دانشگاه هر روز از مترو استفاده می کردم اما بعد از اون ترم دیگه مسافرت درون شهری روی زمینی رو ترجیح دادم . مطمئنم هرکی که یک بار از مترو استفاده کرده باشه دلیلش رو می دونه اگر هم کسی به فرض اینکه بچه بالا شهریه و مترو پیف پیف من براش توضیح میدم . هر موجود زنده ای برای زندگی نیاز به شرایطی داره که چند تاش تو ۸۰٪ از جانداران یکیه مثل هوا نور فضای زیستن و... که با فراهم بودن اینا احتمال زندگی تقریبا ۹۵٪ میشه اما تو واگون های مترو این پارامترا به ۵۰٪ کاهش پیدا میکنن پس چرا آدم عاقل احتمال زنده موندن و ادامه نصل خودش رو به نصف کاهش بده و .....................................
خلاصه اینکه از خیرش گذشتم اما شرش منو ول نکرد و باعث شد که حتی بعدش مغزم فسفر اضافه بسوزونه آقا جون یا خانوم جون این وا قعا مشخصه که چرا همه وقتی وارد ایستگاه میشن و به سمت قطار میرن می دون ویا وقتی درای قطار باز میشه از رو همدیگه رد می شن که برن تو حتی اگر جای نشستن نباشه .خوب آقایون مهندسا و دکترهای عزیز عجله دارن !!!!!!!!!!!!!!
حالا صبر میکنیم که قطار راه بیفته . خوب راه افتاد . حالا ایستگاهه علم و صنعتیم . درا باز شدن .
اُف ف اخه اینجا ایستگاه آخره نه قطاره دیگه ای در کاره و نه تعویض خطی پس چراااااااااا ؟؟؟؟ مردم با این عجله می دون چرا اینطوری بهت تنه میزنن تا از پلا برقی برن بالا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ این همه هیجان و عجله واسه چیه؟؟ تا اینجا شاید بشه گفت که ممکنه خیلی دیرشون شده باشه اما آخه همهی مردم اونم هرروز ؟؟ در ظمن جالب تر از اون اینه که همون آدما وقتی رسیدن بالای پله برقی یهو آروم میشن و با پرستیژ خاصی به راهشون ادامه میدن انگار که خاک مُرده پاشیدن روشون .اینه که باعث میشه مخ من جوش بیاره . در این مورد چند تا نظریه دادم و خواهشم اینه که اگر شما هم نظریه ای دارید یا جوابشو می دونید نظر بدید و مطرح کنید . ثواب داره .
۱) شاید اکثرا به اجنه و اینکه محل سکونتشون زیر زمینه اعتقاد دارن واسه همین می خوان از اون زیر در برن .
۲) یه وقت جاهارو نگیرن .
۳) شاید همه میخوان اولی باشن ( خوب منم آخری میشم هم راحت تره هم عاقلانه تر در ظمن افتخار هم داره تازه اخرش می تونی بدون دیده شدن دست تو دماغت کنی یا اینکه زبون درازی کنی )
۴) قطار بعدی بدون ترمز و با سرعت داره میاد سمت ایستگاه !!! .
بازم هست ولی دیگه زیادی بی مورده . شما هم اگر نظری دارید خیلی خوشحال میشم بشنوم من اون بالا یه خورده بی مزش کردم چون چیزی به ذهنم نرسید که واقعا جواب سوال باشه اما امیدوارم کسی جواب واقعی رو داشته باشه .
موفق باشید .
تا مطلب دیگه و سلام دیگه خداحافظ .
.
دوم اینکه سلام نماز و روزه هاتون قبول باشن خداکنه که رمضان براتون همون هسی رو به همراه داشته باشه که واسه بچه ها داره همون هسی که ماهم دم افطار با صدای ربنا داشتم اون هسی که واسه سحری داشتیم اما چونکه بزرگ شدیم
و به قول اون نویسندهه بچه های سیبیلو شدیم یادمون رفته .
اما اینک سراجام می خوام بگم که چرا این وبلاگ رو دایر کردم .
اهداف :
۱) میخوام خودم بنویسم تاشاید لذت آزادی در نوشتن رو درک کنم .
۲)بنویصم با کلی قلت املایی اما کثی اذم نمره کم نکنح .
۲۰
۳)به این امید می نویسم که با دوستای جدید با ایده های جدید و دنیاهای جدیدی که اونا ساختن آشنا بشم .
۴ ) درد دل بعضی وقتا فریاد شایدم مقداری گریه کاشکی کمی هم از شما دلداری.
۵) سایه زدن .
۶) و ... (اهدافی که وسط راه بهشون بر می خورم)
از اونجا که مطالب رو خودم می نویسم و واسه نوشتن حتما باید هسش باشه و این هسه بعضی وقتا میره و یادی از من نمی کنه متاسفانه مطالبم رو با فاصله های زمانی زیاد تو وبلاگ قرار میدم اصلا دوست ندارم که کیفیت (در صورت وجود ) فدای کمیت یا سرعت بشه . فعلا یه موضوع واسه نوشتن دارم و دارم سعی میکنم چیزی بنویسم خیلی هم خوشحال می شم اگر تو دوست جدید خوبم بهم موضوعی برای نوشتن ارائه کنی .
تا مطلب دیگه و عرض سلام دیگه خداحافظ .(نقطه)